روز پزشک
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:42
سلام دوستای گل و گلاب..........امروز روز منه ها...نمیخواین تبریک بگین به من؟
عمه
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:17
سلام دوستان گل و گلاب......دیروز با خبر شدم که دارم عمه میشم....هول کردم نمیدونم چرا.... راستش یه اعترافی بکنم.زیاد خوشحال نشدم.چون حس میکنم بچه فاصله من و با اونا زیاد میکنه و میشه مرکز توجه.راستش در مورد بچه خواهرم هم زیاد خوشحال نشده بودم.اونم به همین دلیل..ولی الان که بزرگتر شده فکر میکنم این حس...
کنکور
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:17
امشب داشتم وبلاگهای بچه ها رو میخوندم.اکثرا درمورد کنکور بود...یاد کنکور خودم افتادم.من دوبار این حس و تجربه کردم.قبل از کنکور میگفتم اگه کنکورم و بدم ال میکنم،بل میکنم.اما وقتی کنکور و دادم دیدم استرس نزدیک شدن به اعلام نتیجه ها تمام ذهنم و مشغول خودش کرده...شب اعلام نتیجه ها هم که...... ولی اگه وا
ازدواج
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:17
موقع دبیرستان تمام فکرم درس بود و رفتن به دانشگاه...الان که بزرگتر شدم به ازدواج فکر میکنم...شاید به خاطر این وقفه که در درسم ایجاد شده...شاید هم یه جورایی حسودیم میشه به کسایی که ازدواج کردن... دلم میخواد ازدواج کنم اونم با یه نفر که یه باری از روی دوشم برداره....بتونم باهاش درد ودل کنم...باهاش حرف
روپوش سفید
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 0:23
دلم برای روپوشم تنگ شده.....دلم میخواد دوباره بپوشمش....خدایا.
ماه رمضان
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
سلام.دوستان.....خوبید؟به همین ماه مبارک قسم بیاین دعا کنیم در حق هم....شما هم دعا کنین مشکل من حل شه...راحت شم از این بلاتکلیفی.......
قوت قلب
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
سلام بچه ها.خیلی خوشحال میشم وقتی میبینم که مطالب من و یا در واقع درد و دلام ومیخونین.....واقعا قوت قلبه برام.برام دعا کنین.مخصوصا توی این شبای عزیز....
عینک
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
سلام دوستان حالتون خوبه؟امروز رفتم پیش اپتومتریست برای چشمام.میگفت یکم ضعیف شده....من قبلنا عینک میزدم.و الان هم هر از گاهی میزنم.ولی این چند روزا حس کردم که چشمام ضعیف تر شده.از بس توی این گوشیام
کتاب
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
سلام.بچه ها من کتاب خیلی دوست دارم.....خیلی کتاب میخونم.شما کتاب خوب سراغ دارین به من معرفی کنین؟
رفتن به یزد
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
سلام.حالتون خوبه؟ دوباره روزای اخر توی خونه موندن فرا رسید...دوباره باید برم یزد.نمیدونم اونجا از بیکاری چکار کنم...خدا کنه که کارم درست شده باشه.برام دعا کنین....استرس دارم.خیلی.
رفتن
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
امروز جمعه اس.فردا هم من قراره برم یزد....دوست ندارم که برم.آخه اونجا بیکار چکار کنم......حوصله ام سر میره.از طرفی باید برم از آموزش دانشگاه هم بپرسم که جواب نامه ام اومده یا نه.....خدایا توی این شب ولادت یه لطفی در حق من بکن.....دلم خیلی گرفته......خیلی
یزد
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
بلاخره اومدم یزد.....احساس بدی ندارم.هنوز جواب نامه ام نیومده...دارم والیبال نگاه میکنم.راستش بذارین یه اعتراف بکنم...قدیما یه مطلبی توی یه کتاب خوندم که از اون موقع همیشه موقع بازی ها یادم میاد.اون مطلب این بود:امام زمان گفته که اگر انسان ها به اندازه موفق شدن یه تیم فوتبال برای اومدن من دعا میکردن...
مغرور
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
سلام دوستان.خوبید؟ با هم اتاقیم قهر کردم.قهر که نه،سرسنگین شدم.چون خیلی مغروره.جز خودش کسی رو نمیبینه.اهل این که کار کسی رو راه بندازه نیست.البته از اولش این جوری بود.ولی از بس دیگه این کاراشو تکرار کرد منم دیگه ولش کردم.به قول یه شعری میگه:خوبی که از حد بگذرد،نادان خیال بد کند. ....به نظر شما با ای...
معجزه
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:37
امروز برای نماز مغرب رفتم مسجد....مسجد افطاری داده بود.ساندویچ سوسیس.بوش بد جوری دل ادم و اب میکرد.اما به همه نرسیده بود.با خودم گفتم کاش الان یه ساندویچ به منم میدادن...دیدم یهو زنه کنار من از توی کیفش ساندویچی در اورد داد به من گفت مال تو......خیلی خوشحال شدم.انگار خدا صدامو شنید